تبليغاتX
وشاید اشتباه کردم...

وشاید اشتباه کردم...

این هم تنها دلخوشی افسانه!


تاریخ ثبت دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت

عاشورای امسال هم آمد و گذشت!!!

 

امسال عاشورا هیات ما بیشتر از سال گذشته سینه میزدند!!!

 

امسال هیات ما نذری بیشتری داشت !!!

 

وای که این جمله ها ترس را بر اندامم می افکنند !!!

 

عاشورا !! چه بر سرش آمده ؟ چه شده ؟

 

وای که دیگر عاشورا هم شده تکرار و تکرار و تکرار

 

و کیست فریاد کشد که عاشورا تکرار نیست !

 

عاشورا اتفاق نیست ! عاشورا ذکر مصیبت و گریه و ناله و فغان و اشک نیست

 

عاشورا دسته های سینه زنی و طبل های پر شر و شور و الم نیست

 

عاشورا نذر و احسان و قربانی و چفیه و پارچه های سبز و گهواره علی اصغرنیست

 

آری اینها همه بوده اند و هستند و خواهند زیست با ما !!! اما اینها عاشورا نیستند.

 

همه پرچمند ! پرچم ! پرچم نمادی است برای حضور! برای اعلام !

 

برای این که دعوت کنند که بیایید اینجا حرف های نگفته ایست

 

کدامین پرچم را ستوده اند و در کدامین آیین به پرچم بسنده کرده اند ؟

 

عاشورا را که درخواهد یافت ؟ چه کس بغض اش برای غریبی عاشورا خواهد شکست؟

 

کو عاشورا ؟ چه گفت ؟

 

این همه جنگ و جدال و ناله و خون و خون ریزی برای چه بود و برای که ؟

 

آه که حسین (ع) بی اشک من و تو نیز سید الشهدا است

 

چه کس فریاد خواهد کشید که چرا حسین سید الشهدا است ! حسین در صحرای کربلا چه گفت ؟

 

تاریخ پر از جنگ است و جدال. چه گفت حسین که دفن تاریخ نشد و هنوز زنده است !؟

 

وای که عاشورا را کدامین صدا فریاد خواهد زد

 

عاشورا یعنی عشق ! یعنی عاشق یعنی فریاد یعنی خدا یعنی هدایت به امر یعنی نماز

 

نمازی که سربازان سپر شدند تا حضرت بخواند.

 

چقدر پیامش را درک کرده ایم نمازت را خوانده ای ؟

 

عاشورا یعنی حر !!! حری که سیدالتوابین است

 

عاشورا یعنی رقیه یعنی زینب یعنی سجاد یعنی خطبه یعنی حرف یعنی اعتراض !!!!

 

یعنی فریاد : لارایت الا جمیل !!!

 

یعنی رضم برضائک و تسلیم بامرک ! یعنی تسلیم یعنی خود خود اسلام !!! 

و عاشورا چه غریب است ...


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت

  

دو نفر درگوشه ای نشسته و بستنی می خورند و زوجی به انتظار سفارششان عاشقانه به هم خیره شده اند. دو دختر جوان در گوشه ای دیگر نشسته اند. خنده شان فضا را پر کرده.

- کافی شاپ قشنگیه نه؟ چشم اندازش هم که عالیه !

نگاهش می کنم . کجای آبرسان را با این همه افراد سرگردان زیبا می داند؟ متوجه افکارش نمی شوم . بی دلیل تائیدش می کنم .

- می گم رفتنی یه سر بریم پاساژ مرجان , هفته بعد تولد تیناست . می خوام یه کادو براش بگیرم. یه عروسک ناز و مامانی و خوشگل .

بازهم نگاش میکنم . هیچ وجه تشابهی بین گفته هایش و افکارم نمی یابم . عروسکی که هیچ وقت لب به سخن باز نمی کند و هیچ گاه تبسم هایش تسکینی آدم را نمی دهد , چه زیبایی می تواند داشته باشد؟

- تو که باز تو خودتی؟ بی خیال بابا! یا خودش می یاد یا نامه اش !

خنده ام می گیرد. هیچ چیزی از دلتنگی دلم نمی داند. بی اختیار حوصله ام سر می رود. بی هیچ حرفی به دم در می روم و منتظرش می مانم. هوای بیرون نیز آرامشی را به دنبال ندارد. چشمانم بی اختیار و بی هدف هیاهوی عابران را نظاره می کند. ناگه چشمانم به دو کودک در گوشه ای از خیابان جذب می شود. لباس های ژولیده ای بر تن دارند و کیسه ای پر از ظرف های فلزی آبمیوه و نوشابه در دستانشان . می خندند و برسر هم کوبیده و با هم شوخی می کنند.

 

 

 

 - کجا در رفتی یهو ؟ تو باز چته ؟ بریم پاساژ؟

بی جواب و به نشان تائید خواسته اش راهی می شوم . پسرها اندکی جلوتر از ما سطل های آشغال گوشه های خیابان را کندوکاو می کنند و بعد از برداشتن چند ظرف فلزی باز شوخی کنان به سراغ سطل بعدی می روند .

گفته واسه تولدش یه جشن حسابی می گیره . من هم نمی خوام کم بیارم . باید یه لباس عالی بخرم .

صدایش حواسم را پرت کرده و عذابم می دهد . به دم پاساژ می رسیم . بالاجبار چشمانم مجبور به ترک نظاره آن دو پسر شده و وارد پاساژ می شویم . آشفته تر شده ام. زمان مفهومش را از دست داده. صحنه ها جلوی چشمانم دوباره مجسم می شوند. کافی شاپ , آن دو دختر جوان در کافی شاپ , هیاهوی عابران , آن دو پسر و خنده هاشان! فضای پاساژ افکارم را پریشان می کند .

- تموم شد بریم ؟

با سرعت به طرف درب پاساژ راه می افتادم. گیج شده است, اما سعی می کند این را به حساب مرموزی های همیشگی ام بگذارد و حرفی نگوید. چشمانم باز بی اختیار به دنبال آن دو پسر می گردد. خیلی دور شده اند اما خنده هایشان را احساس می کنم. ناخواسته دل و دیده از آنها کنده و به راه افتاده و سوار تاکسی می شویم و راهی خانه...

- راستی... از کافی شاپ دو تا رانی گرفتم. بیا بخور گلوت تازه شه .

به ظرف فلزی آبمیوه نگاه می کنم و چهره آن دو در ذهنم روشن تر می شود.

- من خیلی خوشبختم نه ؟

با تعجب به ظرف آبمیوه و خنده من نگاه می کند و سرش را از تعجب تکانی می دهد. من در افکار خویش فرومی روم و او سکوت را ترجیح می دهد.

به سوال خوب می اندیشم. من در میان میلیون ها عابر سرگردان دو خوشبخت را با چشمانم لمس کردم. آری من خوشبختم!

 

  

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ لمس خوشبختي! ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت

دوستای عزیزم سلام

 

امیدوارم تعطیلات نوروز به همگی خوش گذشته باشه و تونسته باشید

 

بهترین استفاده رو از این ایام کرده باشید .

 

قشنگ ترین اتفاقی که واسه من توی هر نوروز می افته اینه که تصمیم می گیرم

 

خیلی از کارای اشتباهم رو ترک کنم و جند تا کار مفید به برنامه زندگی ام اضافه کنم .

 

البته یکی دو ماه بعد شاید چند تایی رو فراموش کنم ,

 

 ولی به اون باقی مونده ها خودم رو خوش می کنم .

 

امیدوارم این عید براتون شادی رو به همراه آورده باشه .

 

شاد و شاد و شاد و شاد باشید و خوشبخت !

 

 

من امروز تنها نشسته ام

 

امروز آینده و گذشته و اکنون ام در پیش رویم است

 

چه کرده ام !

 

افسوس ها پر است در زندگی ام ...

 

اما ! زمان بازگشتی ندارد !

 

افسوس را فایده ای نیست

 

من خواهم ساخت. می توانم

 

یاری ام کن !

 

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ شاد شاد شاد ... ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت

هشتم فروردین بود که توی یه ظهر آروم به دنیا اومدم و

 

با وجود نظرات مختلفی که همه فامیل میدادن ,اسمم افسانه شد.

 

دوران کودکستان و دبستان و بزرگتر که شدم راهنمایی و دبیرستان

 

همه واسه ام قشنگ و پر از خاطره بود .

 

love

 

عروسک لالایی گو و آشپزخونه پلاستیکی مجهزم و دوستام !

 

دفترای مشق و شمردن 20 ها و جایزه و جشن تکلیف ولوح ...

 

و بزرگتر که شدم مد لباسام و درست کردن موهام هم بهشون اضافه شد .

 

همیشه مدرسه رو دوست داشتم و الان هم که توی دانشگاه درس می خونم

 

باز هم مدرسه و حیاط بازی اش رو دوست دارم و ترجیح می دم.

 

امیدوارم تولد امسالم واسه ام یه اتفاق خوب باشه و خوش یمن !

 

راستش دوست دارم سبک وبلاگ نوشتنم رو عوض کنم و از این به بعد سعی کنم

 

مثل یه دفتر خاطره , خاطره نویسی کنم . خوشحال می شم نظراتتون رو بدونم !

 

راستی چون من کل عید رو می رم مسافرت و شاید حتی واسه عید هم نتونم به روز کنم

 

پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم. وهمین طور تولد خودم رو!!!!!

 

با یادتونم , به یادم باشید و دعام کنید . باشه ؟؟؟

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ من و عید و تولد! ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت

 

دوستان عزیزم سلام

 

نوشتن این پست برام خیلی سخت بود.

 

اصلا نمی تونستم نوشته ای بنویسم که بتونه همه حرفای دلمو بزنه.

 

اونقدر مطلب تو این مدت خوندم و نوشتم که خودمم گیج شدم کدوم یکی خوبه.

 

بعضی از نوشته هایی هم که فکر می کردم خوبه چهار یا پنج صفحه میشد

 

 که گذاشتن اونا توی وبلاگ مقدور نبود.

 

 چند تا نوشته راجع به پشت پرده عزاداری ها و

 

اهداف عاشورا و حتی یه نوشته راجع به خود صحرای کربلا و روز تاسوعا

 

و حضرت ابوالفضل و مشک معروفش نوشتم . ولی هیچ کدوم اونی نمی شد که می خواستم .

 

گاهی به سرم می زد از بلاهای بعد از عاشورا بنویسم

 

اینکه ابن زیاد ملعون هم 6 سال بعد 10 محرم به قعر جهنم رفت.

 

بعضی وقتا هم دلم می خواست قسمتی از خطبه حضرت زینب(ع) رو بذارم تو وبلاگ

 

یا قسمتی از نیایش امام حسین(ع) در صحرای عرفات

 

یا شاید هم قسمتی از کتاب حماسه حسینی استاد مطهری . خیلی گیج شده بودم .

 

حادثه کربلا با گذشت 1358 سال هنوز هم حرفای زیادی واسه گفتن داره.

 

با این دست واون دست کردن هام دیدم 2 روز ازعاشورا گذشته و من هنوز ...

 

پس با اجازه اکتفا کردم به عرض تسلیت و یه دعا از زیارت عاشورا:

 

 خدایا!

 

روزی ام کن شفاعت امام حسین را در روز ورود به قیامت

 

و ثابت بدار گام راستینم را نزد خودت

 

 با حسین و یاران حسین

 

آنان که بذل کردند جانشان را در برابر حسین که بر او باد سلام .

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ در دلم عاشورایی به پاست ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت

کودک درون ام باز مرا نظاره می کند . با چشمان زیبایش به من می خندد

 

و سپس برایم اشک ریخته و دستان کوچک اش را

 

به سوی آسمان گرفته و دعایم میکند .

 

و من ... به او و پاکی اش حسادت می ورزم .

 

و بعد به سوگ می نشینم . به سوگ معصومیت از دست رفته ام .

 

جامه سیاه عذا بر تن کرده و افسوس می خورم و افسوس !

 

و در این افسوس تو را می بینم !

 

و به یاد انتظارم می افتم که بسی طولانی شده است .

 

روزها در پس هم می گذرند . جمعه ها می آیند و در پس هم می روند

 

وعقربه های ساعت با سرعت از هم پیشی می گیرند

 

و این دو موش سیاه و سفید برایم ثانیه شماری می کنند

 

ولی  باز هم چشمان منتظرم و دستان پر از نیازم ,

 

حضورت را به انتظار می نشینند ! انتظاری که پایانش را نمی دانم !

 

دلتنگم پدر ...  کدامین جمعه می آیی ؟

 

کدامین جمعه است که چشمان همه پر از حسرت و امیدم

 

سحرگاهان به چشمان زیبایت گشوده می شوند ؟

 

کدامین جمعه است که نوای دلنشین تو دعوتم به سوی معبود می کند ؟

 

و کدامین جمعه است که قامت رعنای تو را اقتدا کرده

 

وبه دنبال تکبیر تو الله اکبر بر لبانم جاری می شود ؟

 

کدامین جمعه است که اشک و فغان و دلتنگی ام

 

 با نگاه همه عشقت پایان می یابد ؟

 

و کدامین جمعه است که معنای بودن را احساس می کنم ؟

 

بیا ! می خواهم دو زانو در پیشگاهت نشته و

 

با تمام وجود فریاد زنم :

 

لبیک یا صاحب الزمان ! لبیک !

 

چشمان گناه آلود اما پر از پشیمانی ام را بیش از این منتظر نگذار !

 

 

 

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ کدامین جمعه می آیی؟ ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت

و کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

آنگاه که نگاه هایم همه پر از محبت بود و هیچ گاه , هیچ کس چشمانم را پلید ندید .

 

آنگاه که چشم ها را می دیدم و به آنها لبخند می زدم .

 

و لبخنهایم بی دلیل زیبا بود و کسی ننگ نمی دیدشان .

 

و آنگاه که لبخند هایم لبخند بود و بس !

 

کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

و دنیای بی ریای عروسکی ام را هنوز هم داشتم .

 

و کاش باز هم در عروسی عروسک هام

 

با زیباترین و دلنوازترین موسیقی که ذهنم می نواخت می رقصیدم .

 

و با داماد خیالی و زیبایم , زنبیلی در دستم و یک سکه در آن

 

چادر به سر و دست دیگرم در دستان داماد , حیات کوچک خانه را

 

صدها دور می زدم و دریغ از یک لحظه خسته شدن !

 

زندگی می کردم و خوشبختی را لمس می کردم

 

و به دنبال مرد حقیقی زندگی ام ,

 

بازیچه و اسیر دست انسانهای گرگ صفت نمی شدم .

 

کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

تا در آغوش کسانی که دوستشان داشتم

 

با آرامش می خزیدم و با صدای تپش های قلبش ,

 

آرام به خواب می رفتم , و دیگر ترسی نداشتم از نگاه های پر از سوال !

 

اکنون من دختری 19 ساله ام !

 

پر از احساس , پر از عشق و پر از خواسته های کودکی 6 ساله

 

اما لبخند نمی زنم ! دامادی ندارم و آغوش ها را مامن نمی بینم

 

دلخوشم به یک یادگاری !

 

 چشمان مادرم که باز مرا 6 ساله می بیند !

 

6 ساله


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ کاش کودکی 6 ساله بودم ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت

 

و باز امروز تو تنها محرم اسرار بی پایانم هستی . محرم حرفهای دلم

 

حرفهایی که همانند یک بغض در گلویم مانده اند ,

 

وبرای مخفی ماندن از چشمان غریبه ها همیشه فرو خورده شده اند .

 

می خواهم برای تو بنویسم ... تویی که نزدیکترین و شاید اکنون دورترینی !

 

تویی که شاید فقط روزهای اندوه تو را دیده ام .

 

تویی که خم و راست شدن های بی هدف و تکراری ام , هیچ پلی به سوی تو نساخته اند .

 

و من اکنون به تو نیاز دارم ولی نمی خواهم ... نمی خواهم برای نیاز خودم دوستت بدارم !  

 

می خواهم عاشقت شوم آنگونه که برای رسیدن به تو نفس بکشم

 

آنگونه که برای رسیدن به تو , روزشمار معکوس داشته باشم ولی ...

 

دوست ندارم از قلبم بگویم . قلبی که احساس می کنم آنقدر سنگین شده که دیگر ...

 

که دیگر تحملش برایم دردی است بس بزرگ !

 

قلبی که باید برای تو می تپید اما ... برای هیچ کس نمی تپد ! برای هیچ کس

 

و تپش هایش مرا ازار می دهد و صدایش ویران ام می کند

 

و فکر ایستادن تپش هایش ویرانتر

 

قلبم آنقدر با من فاصله دارد که شاید دیگر مرا احساس نمی کند .مرا و خواسته هایم را ...

 

بودن و نبودن من دیگر برایش مهم نیست.من کیستم و قلبم کیست؟چرا اینقدر فاصله

 

می خواهم بیابمت, بشناسمت ومی خواهم همه زنجیرها را بگسلم و به سویت پرواز کنم .

 

می خواهم فقط و فقط تو باشی ... فقط و فقط وفقط تو !!!

یاری ام کن آنگاه که نفس هایم همه درد است وآنگاه که نگاه هایم همه حسرت !

 

یاری ام کن

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ یاری ام کن! ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت

 

 

سهراب میگه : ومن درطلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد .

 

تا حالا شده که شب , وقتی می خوای بری و بخوابی ,

 

احساس کنی یکی یه بوسه روی گونه ات زد و بعد ...

 

بعد با یه لبخند گفت : شبت به خیر عزیزم !

 

تا حالا شده احساس کنی , صبح که از خواب بیدار می شی ,

 

یکی موهات رو نوازش کنه و بگه : بلند شو عزیزم ! صبح شده .

 

تا حالا شده وقتایی که دلت گرفته و می خوای اشک بریزی ,

 

احساس کنی یکی نگات می کنه و می گه : چی شده قشنگم ؟؟؟

 

چرا ناراحتی ؟؟ و تو با صداش آروم بشی !

 

تا حالا شده وقتایی که اشک امونت رو بریده , احساس کنی

 

یکی اشکات رو پاک کنه , بغلت کنه و بگه : من پیشتم !

 

شاید تو تجربه واقعی اش رو داشته باشی .

 

اینکه مادرت , پدرت , همسرت یا شاید هم , هم اتاقی ات توی خوابگاه

 

این رفتارا رو با تو بکنن .

 

ولی احساس کردنش با تجربه کردنش زمین تا آسمون فرق داره !!!

 

آخه وقتایی که تو این رفتارا رو احساس می کنی ,

 

خودت فرد مقابلت رو انتخاب می کنی , با معیارای خودت

 

اگه خیلی مذهبی باشی , دوست داری حضرت علی (ع) یا حضرت فاطمه (س)

 

یا شاید حضرت مهدی (عج) باشه .

 

اگه عاشق باشی , احساس می کنی وصال تموم شده

 

و عشقت اومده واسه همیشه پیشت بمونه .

 

اگه هم رویایی باشی , مرد رویاهاته که اسب سفیدش رو نگه داشته

 

 و اومده تا تو رو هم ببره , یا شاید هم پری توی قصه هاته !

 

اگه خدایی نکرده پدر یا مادرت رو از دست داده باشی ,

 

احساس می کنی یکی از اوناست که دوباره برگشته پیشت .

 

یا اگه همسرت ازت دور باشه , فکر کی کنی برگشته !

 

شاید هم تو خوابگاه تنهایی و احساس کنی دوستته که هر شب

 

رو تخت بالای سریت می خوابه و الان هم اونجا خوابیده

 

و با اگه مثل من و تو شرایط من باشی ...

 

احساس می کنی خداست که پشیمونی هات رو قبول کرده و اومده پیشت .

 

اومده بهت بگه که پیشته و تنها نیستی .

 

اومده باز به زندگی امیدوارت کنه .

 

حالا فهمیدی احساس کردنش از تجربه کردنش چقدر قشنگتره !

 

سهراب میگه : قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال .

 

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ قشنگ یعنی ... ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت

یادمه یه روز یکی بهم گفت : تو چرا نوشته هات پر از علامت تعجب !؟

 

سکوت کردم و با یه لبخند بی جوابش گذاشتم .

 

نتونستم جواب سوالش رو بدم . واسه همین سکوت کردم !

نتونستم بگم نه تنها نوشته هام , بلکه همه زندگی من پر از علامت تعجب !

 

آره ! زندگی ام پره از این علامت ! تعجب !

 

تعجب هایی که رفتن تو هزار و هزاران برابرش کرد !!!

 

تعجب هایی که دلیل همشون تو , خاطره هامون و لحظه های با هم بودنمونن !

 

تعجب از بودنت و تعجب از رفتنت !

تعجب از اینقدر آسون فراموش کردنت!

شاید دلیل حضورهمه علامت های تعجب تو زندگی ام , تو بودی !

علامت تعجب هایی که هر روز بیشتر و بیشتر می شن

 

و تنها جوابی که واسه شون می تونم پیدا کنم سکوت !

 

ولی باز هم می گم :

 

ومن در سکوت دوستت دارم !

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ قصه های کهنه ... ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت

 

سلام , تولدت مبارک !

 

منت سر تقویم ها گذاشتی , پاییز رو خجالت دادی ,

 

آبان رو سر افراز کردی , عدد نه رو تا ابد شرمنده خودت کردی ,

و بقیه سیصد و شست و چهار روز سال رو ,

 

اگه کبیسه نباشه حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی .

 

تولدت مبارک !

 

نازنینم ! هر چه کردم به جای کیک تولّد

 

رشته عشقم رو از تویی که حتی دلت نمی خواد شعرام رو بخونی ببرم , نشد !

 

تیغ سرزنش رو هر چی تو گلوی آرزوهام فرو بردم , نبرید !

زیبا من هم دارم پا به پای شمع تولدت تموم می شم

 

اما به هر حال خوش اومدی ...

 

قدم روی چشم عدد نه گذاشتی که تولدت رو با اون ساختی  ,

 

لطف کردی دستی هم به سر ماه دوّم پاییز کشیدی .

 

چه اقبالی داشت فصل پاییز که تو تحویلش گرفتی ,

 

 تولدت خیلی مبارک !

 

چقدر مهربونی که گذاشتی روزای سال هر کدوم یک سال ,

 

مزه کیک تولد تو رو زیر ساعت های نازنینشون سپری کنن .

 

امسال منّت سر سه شنبه گذاشتی , دوشنبه دق نکنه خوبه , تولدت مبارک !

من امروز به نیّت بیست ساله شدن تو ,

 

بیست بار خدای برگهای پاییزی رو سجده می کنم .

 

بیست گلدون رو آب می دم , بیست کبوتر رو آزاد می کنم ,

بیست گل رو نمی ذارم بچه های بازیگوش بچینن ,

بیست بار به روی رهگذرهای خسته لبخند می زنم ,

بیست هزار بار آه می کشم ,

 

بیست هزار بار سرم رو به آسمون می کنم و دعات می کنم ,

 

بیست هزار بار خوشبختی ات رو از خدا می خوام ,

 

بیست بار خدا رو با هزار لحن مختلف توی بیست حالت سبز

 

با بیست اشک زلال صدا می زنم و

 

بیست بار روی بیستمین برگ دفتر خاطرات بیست صفحه ایم می نویسم :

 

نازنین دل افسانه ,  بیست بار به توان بیست هزار بار تولدت مبارک .

 

کسی که بیست هزار بار دوستت داره .

 

بیست بار با اسفند طوری که چشممون نزنن دوستت دارم .

 

عزیزم , بیست سالگی ات مبارک !

 

نه !!! اصلآ خیلی ساده ...

 

تولدت مبارک !

 

 

  

درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ تولدت مبارک! ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت

کاش من لیلی توی قصه ها بودم !

یا لااقل تو عصری زندگی می کردم که اون زندگی می کرد !

عصری که هنوز عشق و احساس رو خفه نکرده بودن !


زمانی که عشق هم نفس می کشید !

 

کاش من هم مجنونی داشتم که تا ابد عاشقم می موند !

 

شاید اون وقتا دیگه بعد از 2 سال دوستی و عشق صاف و صادقونه

 

بهم نمی گفتی که سادگی کردی و جو زده شدی !

 

نمی گفتی که هنوز کوچیکی و تصمیمات درست نیست !

 

نمی گفتی عشق پول می خواد , عشق تیپ و قیافه و اندام می خواد !

نمی گفتی برو هر وقت پولدار شدم بیا , اگه باز هم عاشقت بودم ببینم چی می شه ....

 

آخ که چقدر از این طرز حرف زدن بدم می یاد ! از این عشق ساختگی !

 

از این بهونه های مسخره ! از پول , از رفاه ,از ماشین !

 

از خونه , از موبایل , از تیپ , از مد , از همه چیز بدم می یاد ! از دروغ بدم می یاد !

 

از خیانت بدم می یاد ! از دورویی بدم می یاد !

 از تو ! از تویی که اینقدر منو بازی دادی بدم می یاد !

 

از تویی که دروغ گفتی و ابلهانه باورت کردم !

 

از حرفات بدم می یاد ! از حرفایی  که تو گوشم زمزمه کردی و خامم کردی !

 

از نگاهات که منو عاشقت کرد و بعدش , منو از تو روند بدم می یاد !

 

از تو بدم می یاد ! تویی  که دو دستی گلوی عشقم رو گرفتی و خفه کردی !

 

اصلآ از هر کسی که دم از عشق دروغی می زنه بدم می یاد !

 

کاش من لیلی بودم !


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ کاش من لیلی بودم ... ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت

 

لحظه ها در گذرند ,

قلبم اکنون در تپشی بی پایان

به سرانجام نمی اندیشد .

نگران است این دل ساده من .

دل من اندوه را,  در چند قدمی می بیند .

دوری ات ناممکن

ولی اکنون نزدیک است .

دوری ات در پس یک صحبت

صحبتی اندک , اما بس دلهره وار

پنهان شده است .

عشق من رسوا شد ؟

اندیشه ندارم من بدان !

چون که می دانم در اعماق وجودم

پاسخی نیست برای این دل آشفته

و به سیل خروشان سوال .

به کجا باید رفت ؟

به چه باید اندیشید ؟
بی تو ...

این چه افسونی بود که به تعبیرش درمانده ,

و خیره به یک نقطه

تهی از فکر فرو رفته دلم !

کی توان اندیشه نکرد بدین رسوایی ؟

کی توان در پس افکار پلید ,

یافت یک روزنه زیبا را

که نویدم دهد از ته مانده ذرات امید ؟

چه تفکر چه سوال مسخره ای

نتوان یافت چنین رویایی

هرگز ...

قلبم تهی از هر چیزی

مملو از عشق فقط

ناظر رفتن تو خواهد بود

و دلم ...

در سکوتی طوفانی

به آینده خود

متفکر خواهد شد .

 و زنجیره اشک

به نوازش روی دلم ,

تسلی خواهد بخشید مرا !

 

 

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ قصه های کهنه ... ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت

 

به نام تک وادی امید

 

   سلام مثل همیشه! همون رنگی!

 

نمی دونم چی شد که این وبلاگ رو وا کردم

شاید از درد تنهایی و بی کسی باشه .

احساس کردم دلم می خواد یکی حرفام رو گوش بده.

الان راحتترم. دیگه غصه هام تو دلم باد نمی کنه!

اگه هم نخوندید من باز می نویسم و خودم رو خوش می کنم که خوندید و نظر ندادید!!!

 

 

درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ اولین سلام ... ]
[ ] [ 5 ]


copyright © afsaneeeh All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme