تبليغاتX
وشاید اشتباه کردم...

وشاید اشتباه کردم...

این هم تنها دلخوشی افسانه!


تاریخ ثبت پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:26

بچه ها سلام

از این به بعد من توی وبلاگ تازه ام به روز خواهم شد

منتظرتون هستم

 

یا حق !

http://lvlohamadi.blogfa.com


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 0:50

عاشورای امسال هم آمد و گذشت!!!

 

امسال عاشورا هیات ما بیشتر از سال گذشته سینه میزدند!!!

 

امسال هیات ما نذری بیشتری داشت !!!

 

وای که این جمله ها ترس را بر اندامم می افکنند !!!

 

عاشورا !! چه بر سرش آمده ؟ چه شده ؟

 

وای که دیگر عاشورا هم شده تکرار و تکرار و تکرار

 

و کیست فریاد کشد که عاشورا تکرار نیست !

 

عاشورا اتفاق نیست ! عاشورا ذکر مصیبت و گریه و ناله و فغان و اشک نیست

 

عاشورا دسته های سینه زنی و طبل های پر شر و شور و الم نیست

 

عاشورا نذر و احسان و قربانی و چفیه و پارچه های سبز و گهواره علی اصغرنیست

 

آری اینها همه بوده اند و هستند و خواهند زیست با ما !!! اما اینها عاشورا نیستند.

 

همه پرچمند ! پرچم ! پرچم نمادی است برای حضور! برای اعلام !

 

برای این که دعوت کنند که بیایید اینجا حرف های نگفته ایست

 

کدامین پرچم را ستوده اند و در کدامین آیین به پرچم بسنده کرده اند ؟

 

عاشورا را که درخواهد یافت ؟ چه کس بغض اش برای غریبی عاشورا خواهد شکست؟

 

کو عاشورا ؟ چه گفت ؟

 

این همه جنگ و جدال و ناله و خون و خون ریزی برای چه بود و برای که ؟

 

آه که حسین (ع) بی اشک من و تو نیز سید الشهدا است

 

چه کس فریاد خواهد کشید که چرا حسین سید الشهدا است ! حسین در صحرای کربلا چه گفت ؟

 

تاریخ پر از جنگ است و جدال. چه گفت حسین که دفن تاریخ نشد و هنوز زنده است !؟

 

وای که عاشورا را کدامین صدا فریاد خواهد زد

 

عاشورا یعنی عشق ! یعنی عاشق یعنی فریاد یعنی خدا یعنی هدایت به امر یعنی نماز

 

نمازی که سربازان سپر شدند تا حضرت بخواند.

 

چقدر پیامش را درک کرده ایم نمازت را خوانده ای ؟

 

عاشورا یعنی حر !!! حری که سیدالتوابین است

 

عاشورا یعنی رقیه یعنی زینب یعنی سجاد یعنی خطبه یعنی حرف یعنی اعتراض !!!!

 

یعنی فریاد : لارایت الا جمیل !!!

 

یعنی رضم برضائک و تسلیم بامرک ! یعنی تسلیم یعنی خود خود اسلام !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و عاشورا چقدر غریب است...


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 23:20

 

 

 

 

دو نفر درگوشه ای نشسته و بستنی می خورند و زوجی به انتظار سفارششان عاشقانه به هم خیره شده اند. دو دختر جوان در گوشه ای دیگر نشسته اند. خنده شان فضا را پر کرده.

- کافی شاپ قشنگیه نه؟ چشم اندازش هم که عالیه !

نگاهش می کنم . کجای آبرسان را با این همه افراد سرگردان زیبا می داند؟ متوجه افکارش نمی شوم . بی دلیل تائیدش می کنم .

- می گم رفتنی یه سر بریم پاساژ مرجان , هفته بعد تولد تیناست . می خوام یه کادو براش بگیرم. یه عروسک ناز و مامانی و خوشگل .

بازهم نگاش میکنم . هیچ وجه تشابهی بین گفته هایش و افکارم نمی یابم . عروسکی که هیچ وقت لب به سخن باز نمی کند و هیچ گاه تبسم هایش تسکینی آدم را نمی دهد , چه زیبایی می تواند داشته باشد؟

- تو که باز تو خودتی؟ بی خیال بابا! یا خودش می یاد یا نامه اش !

خنده ام می گیرد. هیچ چیزی از دلتنگی دلم نمی داند. بی اختیار حوصله ام سر می رود. بی هیچ حرفی به دم در می روم و منتظرش می مانم. هوای بیرون نیز آرامشی را به دنبال ندارد. چشمانم بی اختیار و بی هدف هیاهوی عابران را نظاره می کند. ناگه چشمانم به دو کودک در گوشه ای از خیابان جذب می شود. لباس های ژولیده ای بر تن دارند و کیسه ای پر از ظرف های فلزی آبمیوه و نوشابه در دستانشان . می خندند و برسر هم کوبیده و با هم شوخی می کنند

 

 

 - کجا در رفتی یهو ؟ تو باز چته ؟ بریم پاساژ؟

بی جواب و به نشان تائید خواسته اش راهی می شوم . پسرها اندکی جلوتر از ما سطل های آشغال گوشه های خیابان را کندوکاو می کنند و بعد از برداشتن چند ظرف فلزی باز شوخی کنان به سراغ سطل بعدی می روند .

گفته واسه تولدش یه جشن حسابی می گیره . من هم نمی خوام کم بیارم . باید یه لباس عالی بخرم .

صدایش حواسم را پرت کرده و عذابم می دهد . به دم پاساژ می رسیم . بالاجبار چشمانم مجبور به ترک نظاره آن دو پسر شده و وارد پاساژ می شویم . آشفته تر شده ام. زمان مفهومش را از دست داده. صحنه ها جلوی چشمانم دوباره مجسم می شوند. کافی شاپ , آن دو دختر جوان در کافی شاپ , هیاهوی عابران , آن دو پسر و خنده هاشان! فضای پاساژ افکارم را پریشان می کند .

- تموم شد بریم ؟

با سرعت به طرف درب پاساژ راه می افتادم. گیج شده است, اما سعی می کند این را به حساب مرموزی های همیشگی ام بگذارد و حرفی نگوید. چشمانم باز بی اختیار به دنبال آن دو پسر می گردد. خیلی دور شده اند اما خنده هایشان را احساس می کنم. ناخواسته دل و دیده از آنها کنده و به راه افتاده و سوار تاکسی می شویم و راهی خانه...

- راستی... از کافی شاپ دو تا رانی گرفتم. بیا بخور گلوت تازه شه .

به ظرف فلزی آبمیوه نگاه می کنم و چهره آن دو در ذهنم روشن تر می شود.

- من خیلی خوشبختم نه ؟

با تعجب به ظرف آبمیوه و خنده من نگاه می کند و سرش را از تعجب تکانی می دهد. من در افکار خویش فرومی روم و او سکوت را ترجیح می دهد.

به سوال خوب می اندیشم. من در میان میلیون ها عابر سرگردان دو خوشبخت را با چشمانم لمس کردم. آری من خوشبختم!

 

 

 

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ لمس خوشبختي! ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 22:26

سلام

چند ماه می شه نیستم ؟؟؟؟

 

۶ ماه ؟ !!! نه بیشتر !!!!

۸ ماه !!!!!

به دلایلی !

خوب بچه های عزیز از این به بعد باز هم آپ می کنم به سلامتی ان شا الله

با کلی تغییرات

منتظرم باششششششششششششییییییییییییییییییییییییید

 

دلم واسه همه تون تنگ شده

 

شاد شاد شاد ... 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ ]
[ 5 ]


تاریخ ثبت جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 21:35

دوستای عزیزم سلام

 

امیدوارم تعطیلات نوروز به همگی خوش گذشته باشه و تونسته باشید

 

بهترین استفاده رو از این ایام کرده باشید .

 

قشنگ ترین اتفاقی که واسه من توی هر نوروز می افته اینه که تصمیم می گیرم

 

خیلی از کارای اشتباهم رو ترک کنم و جند تا کار مفید به برنامه زندگی ام اضافه کنم .

 

البته یکی دو ماه بعد شاید چند تایی رو فراموش کنم ,

 

 ولی به اون باقی مونده ها خودم رو خوش می کنم .

 

امیدوارم این عید براتون شادی رو به همراه آورده باشه .

 

شاد و شاد و شاد و شاد باشید و خوشبخت !

 

 

من امروز تنها نشسته ام

 

امروز آینده و گذشته و اکنون ام در پیش رویم است

 

چه کرده ام !

 

افسوس ها پر است در زندگی ام ...

 

اما ! زمان بازگشتی ندارد !

 

افسوس را فایده ای نیست

 

من خواهم ساخت. می توانم

 

یاری ام کن !

 

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ شاد شاد شاد ... ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 0:57

هشتم فروردین بود که توی یه ظهر آروم به دنیا اومدم و

 

با وجود نظرات مختلفی که همه فامیل میدادن ,اسمم افسانه شد.

 

دوران کودکستان و دبستان و بزرگتر که شدم راهنمایی و دبیرستان

 

همه واسه ام قشنگ و پر از خاطره بود .

 

love

 

عروسک لالایی گو و آشپزخونه پلاستیکی مجهزم و دوستام !

 

دفترای مشق و شمردن 20 ها و جایزه و جشن تکلیف ولوح ...

 

و بزرگتر که شدم مد لباسام و درست کردن موهام هم بهشون اضافه شد .

 

همیشه مدرسه رو دوست داشتم و الان هم که توی دانشگاه درس می خونم

 

باز هم مدرسه و حیاط بازی اش رو دوست دارم و ترجیح می دم.

 

امیدوارم تولد امسالم واسه ام یه اتفاق خوب باشه و خوش یمن !

 

راستش دوست دارم سبک وبلاگ نوشتنم رو عوض کنم و از این به بعد سعی کنم

 

مثل یه دفتر خاطره , خاطره نویسی کنم . خوشحال می شم نظراتتون رو بدونم !

 

راستی چون من کل عید رو می رم مسافرت و شاید حتی واسه عید هم نتونم به روز کنم

 

پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم. وهمین طور تولد خودم رو!!!!!

 

با یادتونم , به یادم باشید و دعام کنید . باشه ؟؟؟

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ من و عید و تولد! ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 21:56

دوستان عزیزم سلام

 

نوشتن این پست برام خیلی سخت بود.

 

اصلا نمی تونستم نوشته ای بنویسم که بتونه همه حرفای دلمو بزنه.

 

اونقدر مطلب تو این مدت خوندم و نوشتم که خودمم گیج شدم کدوم یکی خوبه.

 

بعضی از نوشته هایی هم که فکر می کردم خوبه چهار یا پنج صفحه میشد

 

 که گذاشتن اونا توی وبلاگ مقدور نبود.

 

 چند تا نوشته راجع به پشت پرده عزاداری ها و

 

اهداف عاشورا و حتی یه نوشته راجع به خود صحرای کربلا و روز تاسوعا

 

و حضرت ابوالفضل و مشک معروفش نوشتم . ولی هیچ کدوم اونی نمی شد که می خواستم .

 

گاهی به سرم می زد از بلاهای بعد از عاشورا بنویسم

 

اینکه ابن زیاد ملعون هم 6 سال بعد 10 محرم به قعر جهنم رفت.

 

بعضی وقتا هم دلم می خواست قسمتی از خطبه حضرت زینب(ع) رو بذارم تو وبلاگ

 

یا قسمتی از نیایش امام حسین(ع) در صحرای عرفات

 

یا شاید هم قسمتی از کتاب حماسه حسینی استاد مطهری . خیلی گیج شده بودم .

 

حادثه کربلا با گذشت 1358 سال هنوز هم حرفای زیادی واسه گفتن داره.

 

با این دست واون دست کردن هام دیدم 2 روز ازعاشورا گذشته و من هنوز ...

 

پس با اجازه اکتفا کردم به عرض تسلیت و یه دعا از زیارت عاشورا:

 

 خدایا!

 

روزی ام کن شفاعت امام حسین را در روز ورود به قیامت

 

و ثابت بدار گام راستینم را نزد خودت

 

 با حسین و یاران حسین

 

آنان که بذل کردند جانشان را در برابر حسین که بر او باد سلام .

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ در دلم عاشورایی به پاست ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 15:0

کودک درون ام باز مرا نظاره می کند . با چشمان زیبایش به من می خندد

 

و سپس برایم اشک ریخته و دستان کوچک اش را

 

به سوی آسمان گرفته و دعایم میکند .

 

و من ... به او و پاکی اش حسادت می ورزم .

 

و بعد به سوگ می نشینم . به سوگ معصومیت از دست رفته ام .

 

جامه سیاه عذا بر تن کرده و افسوس می خورم و افسوس !

 

و در این افسوس تو را می بینم !

 

و به یاد انتظارم می افتم که بسی طولانی شده است .

 

روزها در پس هم می گذرند . جمعه ها می آیند و در پس هم می روند

 

وعقربه های ساعت با سرعت از هم پیشی می گیرند

 

و این دو موش سیاه و سفید برایم ثانیه شماری می کنند

 

ولی  باز هم چشمان منتظرم و دستان پر از نیازم ,

 

حضورت را به انتظار می نشینند ! انتظاری که پایانش را نمی دانم !

 

دلتنگم پدر ...  کدامین جمعه می آیی ؟

 

کدامین جمعه است که چشمان همه پر از حسرت و امیدم

 

سحرگاهان به چشمان زیبایت گشوده می شوند ؟

 

کدامین جمعه است که نوای دلنشین تو دعوتم به سوی معبود می کند ؟

 

و کدامین جمعه است که قامت رعنای تو را اقتدا کرده

 

وبه دنبال تکبیر تو الله اکبر بر لبانم جاری می شود ؟

 

کدامین جمعه است که اشک و فغان و دلتنگی ام

 

 با نگاه همه عشقت پایان می یابد ؟

 

و کدامین جمعه است که معنای بودن را احساس می کنم ؟

 

بیا ! می خواهم دو زانو در پیشگاهت نشته و

 

با تمام وجود فریاد زنم :

 

لبیک یا صاحب الزمان ! لبیک !

 

چشمان گناه آلود اما پر از پشیمانی ام را بیش از این منتظر نگذار !

 

 

 

 


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ کدامین جمعه می آیی؟ ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 2:35

و کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

آنگاه که نگاه هایم همه پر از محبت بود و هیچ گاه , هیچ کس چشمانم را پلید ندید .

 

آنگاه که چشم ها را می دیدم و به آنها لبخند می زدم .

 

و لبخنهایم بی دلیل زیبا بود و کسی ننگ نمی دیدشان .

 

و آنگاه که لبخند هایم لبخند بود و بس !

 

کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

و دنیای بی ریای عروسکی ام را هنوز هم داشتم .

 

و کاش باز هم در عروسی عروسک هام

 

با زیباترین و دلنوازترین موسیقی که ذهنم می نواخت می رقصیدم .

 

و با داماد خیالی و زیبایم , زنبیلی در دستم و یک سکه در آن

 

چادر به سر و دست دیگرم در دستان داماد , حیات کوچک خانه را

 

صدها دور می زدم و دریغ از یک لحظه خسته شدن !

 

زندگی می کردم و خوشبختی را لمس می کردم

 

و به دنبال مرد حقیقی زندگی ام ,

 

بازیچه و اسیر دست انسانهای گرگ صفت نمی شدم .

 

کاش کودکی 6 ساله بودم ...

 

تا در آغوش کسانی که دوستشان داشتم

 

با آرامش می خزیدم و با صدای تپش های قلبش ,

 

آرام به خواب می رفتم , و دیگر ترسی نداشتم از نگاه های پر از سوال !

 

اکنون من دختری 19 ساله ام !

 

پر از احساس , پر از عشق و پر از خواسته های کودکی 6 ساله

 

اما لبخند نمی زنم ! دامادی ندارم و آغوش ها را مامن نمی بینم

 

دلخوشم به یک یادگاری !

 

 چشمان مادرم که باز مرا 6 ساله می بیند !

 

6 ساله


درد دل کیست ؟ : [ افسانه ] از چه می نویسی عاشق ؟ : [ کاش کودکی 6 ساله بودم ]
[ ] [ 5 ]


تاریخ ثبت چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 20:35